چون شوم خاک رهش دامن بيفشاند ز من ور بگويم دل بگردان رو بگرداند ز من روي رنگين را به هر کس مي نمايد همچو گل ور بگويم بازپوشان بازپوشاند ز من چشم خود را گفتم آخر يک نظر سيرش ببين گفت مي خواهي مگر تا جوي خون راند ز من او به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شود کام بستانم از او يا داد بستاند ز من گر چو فرهادم به تلخي جان برآيد باک نيست بس حکايت هاي شيرين باز مي ماند ز من گر چو شمعش پيش ميرم بر غمم خندان شود ور برنجم خاطر نازک برنجاند ز من دوستان جان داده ام بهر دهانش بنگريد کو به چيزي مختصر چون باز مي ماند ز من صبر کن حافظ که گر زين دست باشد درس غم عشق در هر گوشه اي افسانه اي خواند ز من
اي دل ريش مرا با لب تو حق نمک حق نگه دار که من مي روم الله معک تويي آن گوهر پاکيزه که در عالم قدس ذکر خير تو بود حاصل تسبيح ملک در خلوص منت ار هست شکي تجربه کن کس عيار زر خالص نشناسد چو محک گفته بودي که شوم مست و دو بوست بدهم وعده از حد بشد و ما نه دو ديديم و نه يک بگشا پسته خندان و شکرريزي کن خلق را از دهن خويش مينداز به شک چرخ برهم زنم ار غير مرادم گردد من نه آنم که زبوني کشم از چرخ فلک چون بر حافظ خويشش نگذاري باري اي رقيب از بر او يک دو قدم دورترک
شراب بي غش و ساقي خوش دو دام رهند که زيرکان جهان از کمندشان نرهند من ار چه عاشقم و رند و مست و نامه سياه هزار شکر که ياران شهر بي گنهند جفا نه پيشه درويشيست و راهروي بيار باده که اين سالکان نه مرد رهند مبين حقير گدايان عشق را کاين قوم شهان بي کمر و خسروان بي کلهند به هوش باش که هنگام باد استغنا هزار خرمن طاعت به نيم جو ننهند مکن که کوکبه دلبري شکسته شود چو بندگان بگريزند و چاکران بجهند غلام همت دردي کشان يک رنگم نه آن گروه که ازرق لباس و دل سيهند قدم منه به خرابات جز به شرط ادب که سالکان درش محرمان پادشهند جناب عشق بلند است همتي حافظ که عاشقان ره بي همتان به خود ندهند
شراب و عيش نهان چيست کار بي بنياد زديم بر صف رندان و هر چه بادا باد گره ز دل بگشا و از سپهر ياد مکن که فکر هيچ مهندس چنين گره نگشاد ز انقلاب زمانه عجب مدار که چرخ از اين فسانه هزاران هزار دارد ياد قدح به شرط ادب گير زان که ترکيبش ز کاسه سر جمشيد و بهمن است و قباد که آگه است که کاووس و کي کجا رفتند که واقف است که چون رفت تخت جم بر باد ز حسرت لب شيرين هنوز مي بينم که لاله مي دمد از خون ديده فرهاد مگر که لاله بدانست بي وفايي دهر که تا بزاد و بشد جام مي ز کف ننهاد بيا بيا که زماني ز مي خراب شويم مگر رسيم به گنجي در اين خراب آباد نمي دهند اجازت مرا به سير و سفر نسيم باد مصلا و آب رکن آباد قدح مگير چو حافظ مگر به ناله چنگ که بسته اند بر ابريشم طرب دل شاد
الا يا ايها الساقي ادر کاسا و ناولها که عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشکل ها به بوي نافه اي کاخر صبا زان طره بگشايد ز تاب جعد مشکينش چه خون افتاد در دل ها مرا در منزل جانان چه امن عيش چون هر دم جرس فرياد مي دارد که بربنديد محمل ها به مي سجاده رنگين کن گرت پير مغان گويد که سالک بي خبر نبود ز راه و رسم منزل ها شب تاريک و بيم موج و گردابي چنين هايل کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها همه کارم ز خود کامي به بدنامي کشيد آخر نهان کي ماند آن رازي کز او سازند محفل ها حضوري گر همي خواهي از او غايب مشو حافظ متي ما تلق من تهوي دع الدنيا و اهملها
استغاثه منظوم آيتالله صافي خطاب به حضرت ولي عصر(عج)
خطاب و استغاثه منظوم آيتالله صافي گلپايگاني از مراجع تقليد به حضرت ولي عصر امام زمان(عج) منتشر شد.
رسا نوشت: در آستانه ايام خجسته نيمه شعبان و ميلاد پر بركت امام زمان (عج)، خطاب و استغاثه منظوم حضرت آيتالله صافي گلپايگاني از مراجع تقليد به حضرت ولي عصر امام زمان منتشر شد. متن اين سروده به شرح زير است: اى قطب جهان ولى دوران اى معدن جود و بحر احسان اى بانى كاخ داد و انصاف اى ماحى ظلم و جور و اجحاف
اگرچه بسيارى از متون ادب فارسى را مى توان منبع تبليغى محسوب كرد، اما مثنوى معنوى در اين ميان، جايگاه ويژه اى دارد. اين كتاب اعجاب بسيارى از دانشمندان مسلمان و غيرمسلمان را برانگيخته است.
زبان فارسى غنى ترين ادبيات را در دامن خود پرورش داده است. ايرانى و زبان فارسى و آداب و فرهنگ ايرانيان نزد پيشوايان معصوم ما از محبوبيت خاصى برخوردار بوده اند. متون نظم و نثر ادب فارسى از قابليت بالايى در فهم و انتقال فرهنگ و معارف اسلامى برخوردار است; زيرا بسيارى از اين متون، در سايه وحى و عصمت حركت كرده اند. بى توجه بودن به ادب فارسى براى درك بهتر معارف اسلامى و نيز عدم استفاده از آن به عنوان منابع غنى تبليغى "مهمل و مهجور نهادن لسان قوم " است.